سرگرم تا حد مرگ...(جدید)


منزل
قديما
چاپار
 

چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳

 

 

 

اسباب کشی کردم تو

http://oshkevar.blogspot.com

 

http://oshkevar.blogspot.com/

 اونجا می تونين پيدام کنين!

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۳

 

 

 

 

تاب نمی آورم!

چيست که لحظه هايت را می بلعد؟

بی هيچ ترديدی !!

 

قلبت از تپش خالی می شود

نجوای قريبی است

باور نمی کنم که

اينبار تاب بياوری !!

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۳

 

 

 

 

تاب نمی آورم!

چيست که لحظه هايت را می بلعد؟

بی هيچ ترديدی !!

 

قلبت از تپش خالی می شود

نجوای قريبی است

باور نمی کنم که

اينبار تاب بياوری !!

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳

 

 

 

پنج : ( آیینه ای در برابرم)

 

پنج سال از تجرد ذهنی ات می گذرد

چه کودکانه به تو

و به عشقت خندیده بودم .

 

کلمات تو به بلوغ رسیده بود

دستانت ستبر شدن مردانگی ات را

روی مو های پر کلاغی من

 به تجربه می نشست.

 

و من زمین و زمان را تبری کرده بودم

تا خودم را

از تو و

از نگاهت و

از دستان بی گناهت بد زدم.

باد نقش های تو را با خود برد

دندانهای طمع نامه هایت را باز نکرده جوید

و من به قهری آشکار از تو و

از همه

گریختم.!

 

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

یکشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸۳

 

 

 

اشا و هيشتا : نگهبان آتش

اشا که پايه فلسفه اخلاقی زرتشت را تشکيل می دهد از اشا و هيشتا يعنی (بهترين راستی) مشتق شده .معادل اشا به سانسکريت     Rta  و به انگليسی Right و به پارسی راستی است. اشا محوريتی است که اخلاقيات زرتشت حول ان دور می زند اين کلمه از پر معنی ترين و مهمترين واژه های قاموس مزديسنا ست و به پيرو (اشا) اشون Ashvan گويند. اشا همان اراده ی اهورا مزداست .تنها از راه اشا ست که آدمی قادر می گردد به خدا برسد.

چنانچه اخلاق زرتشتی را به هرمی تشبيه کنيم پايه و اساس آن (اشا) خواهد بود و سه زاويه اش

کردار نيک

گفتار نيک

انديشه نيک.

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۳

 

 

 

نمی دونی چقدر سخته غروب يه پنجشنبه بعد از کلاس لوازماتو برداری و تاکسی ام گيرت نياد کلی ام راه و پياده بری تا بالا خره يه ماشين گيرت بياد و تو رو ببره به آنجايی که يه هفته است انتظارت و می کشه !

.بالا خره به راننده گفتم جناب من جلوی وادی پياده می شم .يهو يه غربت عجيبی اومد سراغم اينجا تو اين مکان مقدس آدمای مرده ای که می شناختم بيشتر از آدمای زنده ای بودن که می شناختم پاموکه گذاشتم اينجا احساس کردم يکی يکی اين آدما منو صدا می کنن چارهای نداشتم  بايد سلامشون و عليک می گفتم عمو بيژن و ساعد و پاپا و ........................تا ان خطی که نمی تونستم جلو تر برم يه دستی منو نگه داشته بود و می کشيد سمت خودش !

     نمی دونی چقدر سخته غروب يه پنجشنبه بيای اينجا و دست بکشی رو جاويدگاه يکی از عزيز ترينات و يکی که حجم صداش هنوز توی گوشت طنين خودشو حفظ کرده يکی که نصف اين اسم و فاميلی که يدک می کشی با مال اون يکيه . 

 نمی دونی چقدر سخته غروب يه پنجشنبه بری وادی و دستات و با آب و گل روی جاويدگاه پدرت متبرک کنی؟! 

 نمی دونی چه لذتی داره وقتی روی دو تا پات واستی و چشمات تو چشمای افق زل بزنی و تو اون بيکرانه های افق يه حسی بهت لبخند بزنه!

۹/۷/۸۳ رباب

 

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳

 

 

 

.

فراموشی زمان مرا ربوده بود.

صدايم را

نگاهم را

لبخندم را

..

وتو در آن تاريکی نافرجام

می درخشيدی

لبانت با من

شبانه هايم را می سرود

نگاهت با من

آسمان پرستاره را نويد می داد

و لبخندت       که تمام ناگفته های آدمی را بر ملا می کرد

...

حالا

از من

با زمان

با سکوت و سکون افسانه ايت

می گريزی ؟!!

۲۹/۶/۸۳ ربابه 

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

پنجشنبه ٢ مهر ،۱۳۸۳

 

 

 

امشب

من از آواره های زمين

از نگاه برنده اين ستارگان شبانگاهی

از هيبت و صلا بت شب

از غريو اين آسمان پر سکوت

                                                                                   بر خودم ترسيد م

از اينهمه پليدی و تلخی

از اينهمه شکنجه و د شنام

                                                                                    بر خودم گريستم

از ......

از اين نا گزير.....

از جوشيد ن خون در رگانمان

از جاری شد ن عشق ( در قلبها مان )

از اينهمه تکرر و ...

                                                                                 بر خودم لرزيدم !

۲۹/۶/۸۳(رشت)

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

سه‌شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۳

 

 

 

می دونم اين شعر را قبلا هم نوشتم ولی دلم نيومد در ايام سالگرد شاملو تکرارش نکنم.!

الوداع.... ناصری نازنين!!

گفتند تسليت!

گفتند بامداد!

گفتند بامداد خسته از آستانه گذشت !

انکه اسطوره زيستن بودو

صلا زن روزگاران غربت

و شير آهنکوه مردی

که لحظه لحظه عمرش

هجا هجای کلمه دوستت می دارم  بود

گفتی تسليت !
گفتی صبح !

گفتی صبح خسته از آستانه گذشت !

(شادمانه و شاکر)

صبحی که      قطره

قطره

قطره

خونش رگانش را

 گريست در قلب کوچه

صبحی که حق نداشت زيبا نباشد

گفتم نه !
نه !

( ما هيچ ميگويی بزرگ بانوی شعر معاصر را

فسخ عظيمت جاودانه را ...!!!)

نه! من او را می بينم

هر بامداد

که با وجودی که در وجودش نيست

می سرايد

که با دستانی که نيست برای نوشتن

می نگارد

و هر صبح با کليدی که نيست برای قفل کردن

افسانه ای می سازد

و هر روز

با خورشيد بی دروغ طلوع می کند

در بوسه بوسه کلامش

من او را ديده ام

در آستانه

با ترانه های کوچک غربتش ....

و حتی با شهريار کوچولويش

بگو

به لاشه خور زمانه بگو

حاشا حاشا که من هرگز

بر نئشی چنين که می گويی

نماز نخوانده ام

بگو ..بگو.

به لاشه خور زمانه بگو که

پيراهن سياه مرا باد برده است .

سوم مرداد ۷۹ رشت ( رباب)

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

سه‌شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۳

 

 

 

در دستان ماما چه بيتابانه می گريستم !

وقتی من به نشتر خنجری زاده شدم

بهت خورده و نگران

فغان از فانی شدن بود و

بزمی که نا دانسته

افول مراشادباش می گفتند!

تقرير دردی چنين را

پدرم به من آموخت

هنگامی که آرام

باگامهای بی صدايش

خود را از فانی شدن رهانيد .

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

پنجشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۳

 

 

 

بگذار

قراری دوباره با هم بنهيم

بگذار

طوافی دوباره با هم بکنيم

خنده هايمان را

گريه هايمان را

بچگی من و

بزرگی تو

بهانه های کودکانه من و

دمکراسی پدرانه تو

می گذاری !!

(۱۵ تير)

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

سه‌شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

 

در دستان ماما چه بيتابانه می گريستم!؟

وقتی من به نيشتر خنجری زاده شدم

بهت خورده و نگران

فغانم از فانی شدن بود و

بزمی که نادانسته

افول مرا شاد باش می گفتند !

تقرير دردی چنين را

پدرم به من آموخت

هنگامی که آرام

با گام های بی صدايش

خود را از فانی شدن رهانيد !

(۲۵/۳/۸۳ ـ رشت ـ ۲.۵۰صبح)

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

 

(به ياد انوشيروانی  که

لبان بزرگ او بر گونه های بيگناه من

هرگز تکرار نخواهد شد )

اين شعرپدرم از دوران کودکی هميشه در گوش من طنين افکن بوده و اکنون جاودانه و...

( من پريشان تر از آنم امروز

که تو در وحشت ماندن رفتی

و سکوت ماند و سکون

سوگواری با خاک

زوزه با اينهمه درد

اينک اينجا منم و وحشت باد

و

غروب تا طلوعی ديگر .

۱۳۶۹ از انوشيروان صدر اشکوری )

چه بی تابانه می خواهمت

چه نا با ورانه اکنون به سوگ تو نشسته ام

هفده ام خرداد هزار و سيصد و هشتاد و سه روز جاودانه شدنت را گرامی ميدارم.!

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

 

 

هرگز کسی اينگونه فجيع به کشتن خود بر نخاست

که من به زندگی نشستم !

( ا.شاملو)

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

 

زمان پیشتازاست می شتابد .می تازد و ما همچنان چرخ های گاری زمان برزمین کشیده می شویم در پیمودن این مسیر از روی سنگلاخ ها و موانع عبور می کنیم .بالا و پایین می شویم و اما به ناگاه ناغافل از انجه در برابرمان ایستاده می تازیم و هر چه سعی می کنیم از این مانع نمی توانیم رد شویم ناگزیر زمان را رها می کنیم تا باز بشتابد و ما در گذار لحظه ها مفقود می شویم .نمی دانم ! اما ابعاد مادیمان در هم می شکند بعد زمان فرو می ریزد هر چه تلاش می کنیم رهایی حاصل نمی شود هر چند یکبار درختی تناور فرو می افتد زخمی و افگار جلویمان سدی از اندوه قد علم کرده و پشت سر که می نگریم راهی دراز و پر پیچ و خم را پیموده ایم .در تمام مسیر تنها انچه تجلی می کند رد پای توست .به یاد ار انزمان که نه من ها نه ماها بی توجه از کنارت می گذشتیم و تو خاموش و آرام ایستاده بودی آری ایستادی تا بزرگ شدی .بزرگ و بزرگ تر تا به انهنگام که من ها و ماها مجبور شدیم سرهامان را برگردانیم تا پهنه گاه وسیع تورا به نظاره بنشینیم .

و راه همچنان مسدود است .

تو به سرعت نور ناپدید می شوی و زمان همچنان چرخ ها را به دنبال می کشد .

پیش ازاین فقط یک رد یک اثر از تو بر این جاده زمان نقش بسته بود اما حالا دهها و نه صدها و بیش از ان بیش از انچه خودت حتی گمان ببری !!! ببین اینجای پاهها و دست های توست .!

دستهایمان را بگیر و مگذار مگذار که صولت زمان مارا باشتابی مه در تاب و توان این چرخ های کهنه نیست بکشد دستهامان را بگیر و مگذار فراموش کنیم ..................

هر چند صدای فرو افتادنت انچنان در کوهسار گوشها پیچید که گمان نمی کنم به این نزدیکی ها به دست فراموشی سپرده شود .

و هنوز صدایش در گوشهایمان طنین انداز است .

به اندازه انفجار یک بمب اتمی تاثیر گذار و مخرب .گاری زمان در جاده های پر سنگ و لاخ به پیش می راند.چرخ ها نعره می زنند گویی می گریند . بر گاری زمان چیزی حجمی سنگینی می کند چرخ ها متحد می شوند .گوشاگوش هم پیشا پیش هم حرکت می کنند.چه صحنه زیبایی :

( صحنه چه می تواند بگوید وقتی که از بازی و بازیگر تهی است )

بازی ما درس عشق بود و بازیگر این بازی یگانه معلم عشقم تو بودی .!

با نگاهی تردید امیز به این چرخ ها می نگرم تاد کی تا کدامین هنگام انچنین خواهند ماند

خدایا : به تمام دلهای پاک بندگانت که به درگاه تو دست بر دعا برداشته اند قسمت می دهم بگذار این چرخ ها همچنان در کنار هم در کیشا کیش یکدیگر حرکت کنند . مگذار از هم دور بیافتند که بی شک هر یک به تنهایی توان نگداشت بزرگ مردی چون او و روح نا پیدا کران او را در محدود خود ندارند .

بیست و نهم اردیبهشت سالروز جاودانه شدن استاد ولی الله اردشیری است

یادش گرامی .

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

 

تکرار

مککر نام من

در شبی وحشتناک و موهوم

سیگاری که از فرط خا کستر شدنش

ترس های کودکی ام را

با وحشیانه ترین

رقص صدا

قلبم را

از خود خالی می کند و

دخترکی که گیسوان پریشانش را در دست های باد رها می کند ( کرده است )

4شنبه 23/2/83 (مثلا دارم ریاضی مهندسی می خونم )

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

 

همه چی شده

خریدنی و فروختنی

فروختنی و خریدنی

ویترینا پر از چیزایی که

خودشونو به هزار شکل در میارن

تا بخریشون

می دونی !

تو کوچه پشتی یه مغازه است

پر از قلبای جورواجور

همه دوستام قلباشونو اونجا می خرن !!؟؟

منم رفتم

ولی قلب فروشه گفت :

قلب عاشق نمی فروشه

اخه پیگرد قانونی داره !

همه چی شده

فروختنی و خریدنی

خریدنی و فروختنی

حتی

عشق !

(24/2/83 _ نه شب )

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

 

باران ( وارش )

 

صدایی در آنسوی پنجره هست

نگاهی در آنسوی این شیشه ها انتظار می کشد

ترنم شیرین بهاری است

که سنگفرش ها را سیراب می کند

(5 شنبه 24/2/83 )

 
 

ربابه صدر اشکوری

 

 
L O G O

شماره بازديد

وضعيت من در ياهو

پيوند
pedramp.persianblog.ir
پشتيباني
Persian Blog

 
[ منزل | قديما | چاپار ]